کتاب مگر چشم تو دریاست اثر جواد کلاته عربی انتشارات شهید کاظمی -20 % تخفیف

معرفی و خرید کتاب مگر چشم تو دریاست اثر جواد کلاته عربی نشر شهید کاظمی | تخفیف | baratbooks.ir

کتاب مگر چشم تو دریاست اثر جواد کلاته عربی انتشارات شهید کاظمی


روایت مادر شهیدان؛ محمد، عبدالحمید، رضا و نصرالله جنیدی

دفاع مقدسی
20 % تخفیف
30000.00
24000.0000
20 % تخفیف
با خرید هر جلد کتاب مگر چشم تو دریاست مبلغ 6000.0000 تخفیف دریافت می کنید.

مشخصات کتاب


انتشارات: شهید کاظمی
نویسنده: جواد کلاته عربی
تعداد صفحه: 270
سایز: رقعی
نوع جلد: شومیز

بخشی از کتاب


مگر چشم تو دریاست نوشته جواد کلاته عربی روایت مادر شهیدان؛ محمد، عبدالحمید، رضا و نصرالله جنیدی از زندگی و شهادت فرزندان دلبندش است. مادر شهیدان است که در این کتاب زندگی خودش و فزندانش را روایت می‌کند؛ از زمان کودکی و نوجوانی و جوانی‌اش، از مریضی سخت و لاعلاجش و شفایی که گرفته بود تا رسیدن به افتخار مادری چهار شهید و استواری‌اش در راه جهاد و شهادت. شهیدان جنیدی در خانواده ای مجاهد و روحانی متولد می شوند. پدر شهدا پس از سال ها تحصیل و تدریس در حوزه علمیه قم در سال 1354 به زادگاهش شهرستان پیشوا باز می گردد. ایشان پس از انقلاب به پیشنهاد آیت الله محمدی گیلانی و با حکم امام خمینی به امامت جمعه شهرستان رودسر منصوب می شود و بعد از رحلت امام هم با حکم مقام معظم رهبری تا پایان عمرش در سال 1377 در این سنگر مقدس خدمت می کند. نصرالله، نخستین شهید خانواده جنیدی در سال 1359 در جبهه آبادان به شهادت می رسد. نصرالله جنیدی عضو ستاد جنگ های نامنظم شهید چمران بود. رضا، کوچک ترین پسر خانواده، از بسیج رودسر به جبهه غرب اعزام می شود و در همان اعزام اول به شهادت می رسد. ضد انقلاب با آگاهی از اینکه او فرزند امام جمعه است، بر سر تبادل پیکر او از نیروهای ایرانی طلب پول می کند، اما با مخالفت پدر و مادر شهید روبه رو می شود. محمد، سومین شهید و پسر ارشد خانواده، به عنوان بسیجی لشکر 27 محمد رسول الله (ص) در عملیات خیبر در حالی به شهادت می رسد که برادرش عبدالحمید، ناظر شهادتش است و نمی تواند پیکر برادرش را به عقب برگرداند. در نهایت، عبدالحمید هم پس از سال ها تحمل جراحت های جنگ، در سال 1379 به جمع برادران شهیدش می پیوندد. قسمتی از کتاب مگر چشم تو دریاست: همان موقع که ما ساکن رودسر بودیم، یک‌بار ما درخواست داده بودیم که به دیدن خانمِ آقا برویم. چند وقتِ بعد خبر دادند که ایشان ما را دعوت کرده برویم منزل‌شان. من و سوسن رفتیم. یک خانم دکتری هم آن‌جا نشسته بودند. تقریباً نیم ساعت نشستیم. بعد که خواستیم بیاییم،‌ خانمِ آقا گفتند «حالا که تا این‌جا اومدید، می‌خواید برید آقا رو هم ببینید؟» خیلی خوشحال شدم، باورم نمی‌شد.‌ گفتم «از خدامه خانم‌جان!» ایشان یک شخصی را صدا زدند و گفتند: «حاج‌خانم رو راهنمایی کنید برند خدمت آقا. من چادر سفید سَرَمه، نمی‌تونم بیام بیرون.» رفتیم دیدیم آقا پشت میز کوچکی روی زمین نشسته‌اند و در حال انجام کارهایشان هستند. یک جعبه‌ی کوچکی هم جلویشان بود که یادم نیست سوهان بود یا شیرینی. ما سلام و احوال‌پرسی کردیم و آمدیم بیرون. شاید یکی دوسال بعدش هم ما برای بار دوم رفتیم دیدن خانمِ آقا. این دفعه دسته‌جمعی رفتیم. از پیشوا حرکت کردیم که با حاج‌آقا و پاسدارها برویم رودسر. قرار شد حاج‌آقا و محافظ‌ها و دامادم، ‌محمد و نوه‌هایم توی ماشین بنشینند تا ما سریع برویم و برگردیم. خواندن این کتاب به علاقه‌مندان به خواندن سرگذشت‌نامه‌های شهدا و ادبیات پایداری پیشنهاد می شود. این کتاب را به همراه تخفیف ویژه ی آن خریداری کنید.

کتاب های مرتبط

نظرات کاربران

تا کنون نظری برای این کتاب ثبت نشده است.